خواجه ی گوجه ی من!!!
الان که اینجا نشستم دیوانه وار خوشحالم..غرق لذتم!مست ترین آدم روی زمینم...و کاشکی که تو طرفای من پیدات نشه مثل همیشه وو من تو این دنیای کوچیکم بمونمو بمونمو بمونم...کاشکی هیشکی تو دنیای واقعی من نفهمه که من تو یه دنیای دیگمو نخواد که منو به حالت عادی برگردونه....من تو همین دنیام خوشمو توام با همه ی خودخواهیاتو بداخلاقیات از اینکه این دنیای جدیدو به من نشون دادی ممنونتم...!
جریان از این قراره که :یکی بود یکی نبود!!!اونیکه نبودو نمی دونم !!ولی اونیکه بود تو بودی..من از در دانشگاه اومدم تو و کلی پسر دورو ور من جمع شدن...ولی تو بودی که وایساده بودی یه گوشه وو شماره کلاسارو می دیدی...من دستو پا چلفتیم سریع از تفاوت جنسیتی استفاده کردمو با یه حرکت شماره ی همه ی کلاسارو از روت نوشتم...به نظرم فقط یه پسر بچه ی با نمک اومدی همین...نه نه اصلااااااا ازت خوشم نیومد..اونیکه من قرار بود عاشقش بشم اصلا سیاه پوست بود با لبای خیلی بزرگو صورت وحشیو خشن!!!نه صورت آرومو ملوس تو! خلاصه که اولینو آ خرین برخورد بی غرضم اونجا بود...حتی تنظیمم از رو تو نوشتم!!هیچ یادم نمی ره صورتتو که با درموندگی گفنی:خانوم شاید بعضی کلاسامون با هم نباشه!!!ولی کی حالیش می شد...من فقط اومده بودم که به همه بخندم!!!وای که من چه آدم مضحکیم!!!...خلاصه که از اون به بعد همه جا می دیدمت!!همه جا تو همه کلاسام بودی هیچ! تو اوتوبوس رفتو آمدمم بودی...بچه ها شروع کردن به خندیدنو مسخره کردن پسرا!!!وقتی به تو رسید همه گفتن اه!!!یه پسر با لباسای خنده دارووو
یه کوه اعتماد به نفسو
موذی گری
!!!گفتن تو همرو به چشم حقارت می بینی ...آره؟من که باور نمی کنم!!!آخه تو خیلی معصوم به نظر می اومدی...واییییییی چه اشتباهی...نگاهات موذیانه بود؟
من فکر می کردم عاشقانس!!!گفتم آخی این کوچولوا منو دوس داره وو منم جواب نگاهاتو دادم و روت دقیق تر شدم...انقدر دقیق که همه ی عادتای مفرحو مضحکتو مثل درست کردن عجیب موهات!!!خوابیدن عجیبت تو اوتوبوس...تیکه های بی مزت سر کلاسا که فقط خودت باهاش می خندیدی!!وحتی به جاهایی شوره هات!!!رو حفظ شدم!!!بعدش به همه خیلی رسمی اعلام کردم که اون پسره بود که اداشو در میاوردم!!!شوره داشت!!شلوار محصلی می پوشید که احتمالا توش غمغمه وو مداد بود!!!همه در حالیکه لبخند می زدن گفتن خوب خوب؟گفتم عاشقش شدم!!!!!!!!!!همه خشکشون زد!!
اما عاشقت شده بودم!!راستکی....چقدم خوشحال بودم چچچچچچچچقدر...
حالا سر کلاسا خالای روی گردنتو میشمردم!!!وای که خال روی مچ دستت چه ناز بود!!چرا انقدر عصبی آدامس می خوردی!!!چرا انقدر پاتو تکون می دی!!!! هر کاری می کنی سر کلاس اداتو در می آرم می فهمی؟
و بعدش به یه جایی رسیدم که انگار همه ی دنیا می خوان منو به تو برسونن!!!زیییییینگ:بله؟سلام آقای....؟ اوه تو کارگاهه؟الان می آم..... زیییییینگ:سلام خانومه ...تو محوطه نشسته ؟الان می آم!!!!این آخریا دیگه سلامم نمی کردیم هزار نفر از پسر و دختر بهم عین جاسوسا اس ام اس می دادن که sozhe در فلانجا رویت شد!!!منم لطف می کردم! تو این مدت فقط پسرای دورمو می پروندم!!!یا به عامل نفوذی تبدیلشون می کردم!! شماره دانشجویی پسورد..خونتون....همه چیو می دونستم!!! هیچ یادم نمی ره هشتاد نفری رفتیم تو کلاسی که قرار بود ده دقیقه بعدش تو بری اونجا هزار تا چیز رو تخته نوشتیمو بعد کلاس شما یه جا دیگه برگذار شد!!!
هیچ کلاسای نقشه کشیو یادم نمی ره که فقط خودمو می آوردمو یه تراش!!!که تو بیای ازم بگیریشو تمام اون لحظات دعا می کردم که مدادت بشکنه!!!
به راستی من همانندپسر ندیده ای ترشیده از پشت کوه ها می مانستم!!!نمی دانم چرا من؟؟؟؟؟؟؟با کوله باری از تجربه به چنین سرنوشتی دچار شده بودم!!!
اما زمان گذشتو گذشتو من اومدم تهرانو تو توهم تو بودم که یکی از عوامل خودی با حالتی وحشتناک زنگ زدو منو از آسمونو هفتم انداخت تو موتور خونه ی خونمون!!!(((که پره سوسکه )))گفت :خانومه...شتل قرمزیتون به یکی از آقایونه غیر نفوذی که بعدها اونم خریدیم گفته که می دونه شما دوسش دارین ولی گفته که با شما حال نمی کنه!!!!
هه ! نه اینکه دوسش ندارما!!!نه اینکه یکی دیگرو دارما!نه اینکه دختر خوبیه ولی بدرد من نمی خوره!!
حال نمی کنم باهاش!!!!
واقعا چه جمله ی رمانتیکی در جواب پروندن این همه پسرای خوّب دانشگاه !!!به من گفته بود..در جواب این همه گنده کردناش ...این همه با همه جنگیدنام که این موذی نیس به خدا!خنده هاشم قشنگه!!
چه جوابی دادی به من که می خواستم کادو تولدت ماشینمو به نامت کنمو کلی عین پسرا خرجت کنمو کلی بغلت کنمو کلی آرومت کنمو ..صدجا دوس دخترت! صدجا مامانتو صدجا دوستت بشم!!! کلی جاهای عجیت غریب ببرمتو!!!آدمایی که تو خوابتم نمی آنو نشونت بدمو..تولدی برات تو اردیبهشت برنامه ریزی شده بود که!!!!!
اشکال نداره..حق داشتش خدایی من با این کارا فقط می خواستم عشق خودمو ارضا کنم!!!
خلاصه که همه گریه کردن جز خودم!!!چون نا امید نشدم...بدتر رفتم تو توهم!!!تو تهران هم دیگه حالم از هر چی بی ام و وو بنز بود بهم می خورد..تفریحم این بود که تو اون اکباتان مسخرتون بگردمو سیگار بکشمو پوکر بازی کنم!!!
امتحانام! منی که نمره هام اونقدر خوب بود.. با بدبختی فقط پاس کردم!!!!
آهنگ مورد علاقمم که زمزمه می کردم:همه چی داغونه!!!من چقدر بدبختم!! بود
خلاصه ترم تموم شدو کمیته ی داوران نظر فرمودند که ترم دوم را با بی محلی بگذرانیم!!!گرچه پرینت کلاستان را داریم!فقط در یکی از آنها حضور داشته باشیم!و در آن هم محلتان ندهیم تا حس کنجکاوی شما تحریک شود بلکه....!!!!
حالا چرا خوشحالم؟!!!تو پست بعدی می گم....به قول دوستی:!!برویم بخوابیم تا صبح تر از این نشده!!!

